رابینسون کروزو

رابینسون کروزو

But this is a digres...
ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳۱ 
Rebilius Cruso: Robinson Crusoe in LatinBut this is a digression: I return to my landing. It would be needless to take notice of all the ceremonies and civilities that the Spaniards received me with. The first Spaniard, whom, as I said, I knew very well, was he whose life I had saved. He came towards the boat, attended by one more, carrying a flag of truce also; and he not only did not know me at first, but he had no thoughts, no notion of its being me that was come, till I spoke to him. "Seignior," said I, in Portuguese, "do you not know me?" At which he spoke not a word, but giving his musket to the man that was with him, threw his arms abroad, saying something in Spanish that I did not perfectly hear, came forward and embraced me, telling me he was inexcusable not to know that face again that he had once seen, as of an angel from heaven sent to save his life; he said abundance of very handsome things, as a well-bred Spaniard always knows how, and then, beckoning to the person that attended him, bade him go and call out his comrades. He then asked me if I would walk to my old habitation, where he would give me possession of my own house again, and where I should see they had made but mean improvements. I walked along with him, but, alas! I could no more find the place than if I had never been there; for they had planted so many trees, and placed them in such a position, so thick and close to one another, and in ten years' time they were grown so big, that the place was inaccessible, except by such windings and blind ways as they themselves only, who made them, could find.
گوگل ALPHA چنین ترجمه کرده است:
اما این گریز است : من به فرود من را برگردانید. این امر می تواند بی نیاز
گرفتن اخطار از همه مراسم و civilities که Spaniards
دریافت با من. اسپانیولی اول ، آنها را ، تا من گفتم : من می دانستم که خیلی خوب ،
او که زندگی اش شده بود نجات من بود. او به سمت قایق آمد ، با حضور یکی از
در ادامه ، حمل پرچم آتش بس نیز ، و او نه تنها به من نمی دانم در
اول ، اما افکار او نداشت ، هیچ مفهوم آن می شود به من بود که آمد ،
تا من به او صحبت کرد. "آقا ، گفت :" من ، به زبان پرتغالی ، "شما نمی دانید
من؟ "سخن گفت که او در یک کلمه نیست ، بلکه دادن شاهین کوچک نر خود را به مردی که
با او بود ، انداخت اسلحه خود را در خارج از کشور ، که چیزی گفته باشد که من به زبان اسپانیایی
آیا کاملا نمی شنوند ، آمد جلو و در آغوش من ، به من گفتن بود
غیر قابل توجیه نمی دانم که چهره او باز هم یک بار دیده بود ، تا
فرشته از آسمان فرستاده شده برای نجات زندگی اش ، او گفت : بسیار فراوان
چیزهایی خوش تیپ ، به عنوان با تربیت اسپانیولی همیشه می داند که چگونه ، و سپس ،
beckoning به فرد است که او حضور داشتند ، bade او بروید و او را از تماس
رفقا. او سپس از من پرسید اگر من به منزل قدیمی من ، راه برود که در آن
او مرا در اختیار داشتن از خانه خود من را دوباره ، و من از کجا باید مشاهده کنید
اما آنها ساخته شده بود. متوسط بهبود. من راه رفته همراه با او ، اما ، افسوس!
من که بیشتر می تواند پیدا کنید اگر من از محل شده بود ، هرگز وجود دارد ، برای آنها
بنابراین بسیاری از درختان کاشته شده بود ، و آنها را در چنین موقعیتی قرار داده ، بنابراین با ضخامت
و نزدیک به یکدیگر ، و در زمان ده سال رشد کرده بودند تا بزرگ ،
که در محل غیر قابل دسترس بود ، به جز توسط سیم پیچ مانند و کور راه
به عنوان آنها فقط خودشان را ، که آنها را ساخته ، می تواند پیدا کنید.

کلمات کلیدی: داستان کوتاه ، کتاب ، عکس ، فیلم
لینک دائم نظر شما () نویسنده: بست